
اگر زاد گاه افسانه های اصیل را تمدن های ابتدایی روی زمین بدانیم ، در اینصورت مشرق دور شامل شبه قاره هند و چین و ژاپن نیز منابع اسطوره های اصیل هستند . در این سالها هرچه قدر میل واشتیاق غرب برای افسانه سازی ویا بازسازی افسانه ها کم شده باشد ولی در خاور دور خصوصا چین ، هنگ کنگ و ژاپن شاهد فیلم هایی هستیم که ریشه در اسطوره ها وافسانه های این سرزمین ها دارد و جالب اینجاست که حتی در میان نویسندگان وفیلمنامه نویسان شرقی میل به افسانه نویسی که شاید جزء ادبیات منسوخ شده باشد رواج پیدا کرده است ، برای این مدعا همین بس که در این سالها فیلمهایی از قبیل " ببرخیزان ، اژدهای پنهان " ( آنگ لی ) ، خاکستر های زمان ( وونگ کاروای ) ، قول ، خانه خنجر های پرنده و قهرمان ( ژانگ بیمو) ساخته شده اند که همگی مربوط به اساطیر وافسانه های اصیل وغیر اصیل می شوند .اما سوال اینجاست که چرا این موج افسانه سازی در شرق راه افتاده وخوب هم نتیجه گرفته ؟ عده ای پاسخ این سوال را یک اتفاق می دانند که با موفقیت فیلم آنگ لی " ببر خیزان اژدهای پنهان " این نوع نگرش در سینمای شرق دور حاصل شده است که این گونه از سینمای افسانه ای می فروشد وجایزه می گیرد . البته این سخن درستی است ولی علت های فرا متنی زیادی هم هستند که می توانند به تحلیل این سوال کمک کنند ، یکی از آنها بافت تفکرات مذهبی و آیینی شرق است که با گذشت سالها هنوز می توان نوعی ازآیینهای اصیل را که ریشه در اسطوره ها و افسانه ها دارند را در بطن جامعه ودر شریان های فکری وباوری مردمان آن دیار حس کرد برای نمونه می توان آموزشهای وهم آلود بودا و یا خدایان زنده اساطیر هندو را نام برد که هنوز در زندگی انسان شرقی وجود دارند واین درست برخلاف داستان اسطوره ها وافسانه های مصری و یونانی و ایرانی است که فقط در کتابها و دانشگاه ها می توان سراغ از آنها گرفت .
داستان فیلم کاملا دست چندم است ولی این گونه از سینمای افسانه ای شرق ( چین و ژاپن ) در این سالها به خوبی می تواند داستانهای یک خطی وکهنه سینما را که شاید در همه ژانرها و تمام فرمها امتحان شده است را بار دیگر ولی با شیوه فرمی منحصر به خود وبا رنگ ولعابهای بصری و صحنه سازی های فانتزی وچشم نواز خاص خود دوباره تعریف کند طوری که نه که ملال آور نیست بلکه تجربه ای جدید در سینما است این اتفاق در قول می افتد .
چینچیان دختری خردسال است که در ازای به دست آ وردن ثروت عالم به الهه مانشن قول می دهد که به هیچ مردی دل نبندد واگر این اتفاق بیفتد آن مرد محکوم به فنا است مگر در روزی که مرده ها زنده شوند ، در بهار برف ببارد وزمان به عقب برگردد . ووهوآن نفر دوم کشور بعد از پادشاه ، ژنرال بزرگترین جنگجوی پادشاه و کون لون برده ژنرال که به سرعت باد می دود هرسه عاشق چینچیان اند .
همانطور که می بینیم کهنگی و کلیشه از سراسر این چند خط می ریزد ، یک معشوق وچندین عاشق ، نبرد خیر وشر ، غنی وضعیف . ولی این داستان کهنه به دلیل همراه شدن با تصویرهایی که برای بیننده جذابیت وتازگی دارند وهمچنین آمیختگی داستان با وهم و اساطیر شکست نمی خورد بلکه اثری در خور توجه وشایسته می گردد .
در قول برخلاف فیلمهای اینچنینی و همینطور فیلم امپراطور وآدم کش چن کایگه زیاد شاهد لوکیشن های عظیم با معماری های غول آسای خاص چین نیستیم وبیشتر این افراد وطبیعت پیرامون آنها هستند که بار صحنه پردازی های فیلم را به دوش می کشند والبته رنگ . از لحاظ طیف رنگهای به کار رفته فیلم بسیار شبیه فیلم قهرمان ِ ژانگ بیمو است که این کمی از کارگردان بزرگی چون کایگه بعید به نظر می رسید. استفاده از رنگ درفیلم بوسیله عناصری مثل فصل ها ، لباس ها ، وطبیعت بکر حاصل شده است والبته هیچ ذهنیتی که به مصنوعی بودن صحنه بینجامد را به بیننده منتقل نمی کند و خوب توانسته است با بازی با رنگها حس شاعرانگی و عاشقانه فیلم را منتقل کند .
پیرنگ داستانی فیلم هیچگاه دچار رخوت و سکوت نمی شود بلکه با تقسیم شدن صحنه های مهم فیلم وهمچنین آشکار کردن تدریجی ویژگی های شخصیتها در کل طول فیلم باعث پیوستگی داستان و همراهی تماشاگر می شود .
از ضعفهای فیلم ریتم فیلم است که برخلاف نکته بالا از یکدستی خوبی برخوردار نیست نمونه اش صحنه های مربوط به خانه ژنرال وونگ هوان است که به کلی ریتم فیلم را به هم می ریزد .
این روزها می بینم که در مورد ژانر این گونه فیلمها از واژه رزمی ویا اپرا گونه استفاده می کنند در حالی که زانر رزمی گستردگی معنایی خاص خودش را دارد ومطمینا این فیلمها در این ژانر نمی گنجند واپرا هم که متکی بر موسیقی و نمایش است در حالی که این فیلمها در بسیاری از مواقع عاری از این عناصر هستند . پس لطفا دنبال واژه دیگری برای اینگونه فیلم ها بگردیم شاید ژانر افسانه ای – شرقی نه رزمی – اپرایی .

