1) یک بار در هلسینکی داشتیم ماشین بکسل می کردیم ( مربوط به فیلم شب روی زمین ) و قلاب کنده شد وماشین بازیگران ماند روی ریل ترموا و قطار هم داشت می اومد و بازیگران با واکی تاکی و لهجه فنلاندی شان می گفتند : (( ای وای ما قراره این جا بمیریم ؟ ))
2) در جوانی تصمیم گرفتم وارد مدرسه سینمایی نیویورک شوم . در رشته دستیاری تولید پذیرفته شدم ولی آخرش هم مدرکم رو نگرفتم چون سال آخر به عنوان پایان نامه فیلمی ساختم با نام تعطیلا همیشگی و آن ها به من بورسیه ب . مه یر دادند و اشتباه کردند . به جای اینکه شهریه رو برای دانشکده بفرستند مستقیمن به خودم دادند و من آن را برای ساختن فیلم خرج کردم . دانشکده از فیلم خوشش نیامد ؛ همین طور از اینکه شهریه رو خرج کرده بودم . بنابر این مدرکم رو ندادند . ولی بعدا شروع کردند به استفاده کردن از نام من در آگهی های تبلیغاتی شون . بعدش من مصاحبه ای کردم و گفتم : (( اونا از فیلم من خوششون نیومد ومدرک بهم ندادند )) بعدش مدرک رو برایم فرستادند . با آن مدرک و یک دلار و پنجاه سنت احتمالن می تونی تو نیویورک یه فنجون قهوه بخری !
3) چه چیزی بهتر از اینکه نیل یانگ تهیه کننده فیلم باشد که می گوید: (( مرد حسابی من نمی دونم . از هرچی دلت خواست فیلم بگیر . بعدن سرهم اش می کنیم . شاید خوب از آب در بیاد . ))
4) کی گفته که هر کاری که می کنی باید نو باشه . چرنده . فیلم های داستانی یه فرم جدید نیستن ، فیلمهای جاده ای به زمان هومر بر می گردن حتی دادائیست ها .
5) رابرت می چام در مرد مرده با ید تفنگ دستش می گرفت . می دونستم خودش سلاح شخصی داره . سوار ماشین شدم و از لس آنجلس تا سانتا باربارا محل زندگی اش رانندگی کردم . زنش در رو باز کرد و من تفنگ ها رو روی فرش چیدم . او وارد شد و گفت : (( اینا چه کوفتیه ؟ )) من گفتم : (( خب می خواستم تفنگ مورد نظرتون رو خودتون انتخاب کنید .)) گفت : (( برا من چه فرقی می که ، کارگردان لعنتی این فیلم تویی ! )) گفتم : (( براتون مهم نیست کدوم یکی باشه ؟ )) گفت : (( باید این ماسماسک رو تو چند صحنه دستم بگیرم ، نه ؟ کدومشون سبک تره ؟ ))
6) «هنوز خودمو یه کارگردان قلابی فرض می کنم. چون فیلم سازی رو با دوستام شروع کردم و داستانامو با همفکری اونا نوشتم. یه جورایی الان هم همینطوره!»
7) تو فنلاند با یه گروه موتور سوار آشنا شدم ، اونا منو به مهمونیشون دعوت کردن . دو تا از اون رییسای گندشون پیشم اومدن ، من خودم قدم 190 سانتی متره و اونا کلی ازم بلند تر بودن و منو یه گوشه نشوندن و گفتن : (( تو جیم جارموشی ، نه ؟ ما از فیلمات خیلی خوشمون میاد . حالا بیا و با ما یه آبجویی بزن )) فکر کردم دچار دردسر شدم . اونا دائمن تف می کردن و آبجو می خوردن و من هم به عقرب های خالکوبی شده روی گردناشون زل زده بودم . ولی بچه های خوبی بودن .
منابع : شماره سیزده ماهنامه هفت
کتاب قهوه وسیگار با جارموش
مجله مووی میکر

