درباره مجموعه فیلم کوتاه Ten minutes older

فیلمهای کوتاه همیشه دنیای خود را داشته اند و لذتهای خلق شده خاص خود ، دیدنشان را هیچگاه مثل فیامهای بلند جدی نمی گیریم ولی همانطور که فیلم تلویزیونی فوق العاده با فیلم سینمایی تفاوت دارد فیلم کوتاه نیز با فیلم بلند تفاوتهایی دارد که با درک این تفاوتها لذت دیدن فیلم کوتاه چندین برابر می شود . دو مجموعه از فیلمهای کوتاه بانام Ten minutes older که اولی the trumpet و دومی the cello نام دارد در این روزها دیده ام که بسیار مجموعه خوبی بود چه از لحاظ ایده بعضی از کارها و چه از لحاظ فرمی و فنی بعضی از کارهای این مجموعه .

Ten minutes older the trumpet (۱

کارگردانهای این مجموعه آکی کوریسماکی ، ویکتور اریک ، ورنر هرتزوگ ، جیم جارموش ، ویم وندرس ، اسپایک لی و چن کایگه هستند که از بین کارهای خوب این قسمت دو فیلم lifeline از ویکتور اریک و twelve miles to trona از ویم وندس از نگاه من از همه زیباتر بود که در اینجا به آنها می پردازم .

Lifeline

شاید شاعرانه ترین و ساده ترین فیلم در تمام این دو مجموعه این فیلم باشد که متاسفانه اطلاعات دقیقی از ویکتور اریک کارگردان آن ندارم ، فیلم به صورت سیاه وسفید فیلمبرداری شده و در یکی نمایی از lifelineاز روستاهای کوبا می گذرد .

در ساعات بسیار گرم بعد از ظهردر کوبا آرامش و تاحدودی رخوت را تماشا می کنیم مادر و نوزادی که خوابند ، مرد خانه که سیگار برگش خاموش شده وخواب است ، بچه ای تاب سواری می کند ، یکی با ورق فال می گرد ، پسری در اتاق زیر شیروانی روی دستش ساعت کشیده و گوش به آن نهاده که آیا تیک تاک می کند یانه ، از ناف بچه دارد خون می آید ولی هیچکس نمی داند ، پسری نخ دور شصت پایش می پیچد ، تمام این تصاویر شاعرانه است که با فضا سازی خوب و سکوت به جای فیلم زیبا جلوه می کند ، گربه ای نوزاد را از خواب بیدار می کند و نوزاد شروع به گریه کردن می کند و بلاخره مادر فریاد می زند بچه ام دارد می میرد ، چرت همه پاره می شود ، زندگی ها تکانی می خورند و همه چیز برای لحظاتی متوقف می شوند ، بند ناف جدا می شود و کودک در آغوش مادرش آرام می گیرد ، حالا ساعتی که آن بچه روی دست خودش نقاشی کرده بود تیک تیک می کند .

از شاخص ترین ویژگی های فیلم نماهای ثابت ایست که از صحنه ها داریم که حس آرامش ، ساعات بعد از ناهار و انتظار برای یک اتفاق را به خوبی تداعی میکند .

به کشیدگی تصویر توجه کنیدنورپردازی فوق العاده

Twelve miles to trona

فیلمی جاده ای در برهوتی بی آب و علف که یاد آور فیلمهای وسترن است ، چیزی که موجب انتخاب این فیلم برای من شد فیلمبرداری و نور پردازی آن بود . راننده ماشین حال خوشی ندارد، عرق کرده و همه چیز را دوتا و سه تایی و کش آمده می بیند ، وقتی که موقعیت دوربین جای چشمهای راننده است تصاویر را همانطور می بینیم که خود راننده می بیند ولی نکته جالب اینجاست که انگار خود اورا هم با چشمهای خودش می بینیم که این تکنیک برای من یکی خیلی لذت بخش بود ، ترکیب نور پردازی دیوانه کننده فیلم که با آمیختگی رنگهای زرد وقرمز همراه بود ( عنصر های مهم صحنه از قبیل لباسها و رنگ خطهای جاده ) و تکنیک خاص فیلمبرداری بهترین لحظات را برای بردن هز بصری برای بیننده فراهم می کند . در پایین نمونه هایی از نوع فیلمبرداری و نورپردازی این فیلم را می بینیم .

Ten minutes older the cello (۲

کارگردانهای مجموعه دوم برناردو برتلوچی ، مایک فیگیس ، یری مینزل ، استفان استزابو ، کلر دنیس ، واکر شلندروف ، مایکل ردفورد و ژان لوک گدار بود .

About time 2

ابتدا در مورد کارAbout time 2 به کارگردانی مایک فیگیس بگم که یک کار فوق العاده که مطمینا انرژی ساخت 4 فیلم کوتاه را از او گرفته است فیلمی که به لحاظ فرمیک بی پرده ونترس است اینکه بتوانی صحنه را به چهار قسمت مساوی تقسیم کنی و در هر قاب روایت خاصی داشته باشی آن هم با در هم ریختگی صداها و در آخر همه چیز را به هم ربط بدهی ونتیجه ات را به صورت کاملا سینمایی و بصری گرفته باشی یعنی به جان خودم شما با فیلمی فوق تصور والبته پست مدرن ( دست مالی نشده ) طرفید . فیلم از لحاظ محتوایی هم به زبان فرم منظور خود را می رساند مثل صحنه هایی که سرهای پدر ومادر داخل تلویزیونهایی است و چون فرزندشان در قاب کناری است ( ولی بغل دست آنها ) نمی توانند او را ببینند . فوق تصور . همین . به تصویر پایین دقت کنید .

نمایی از چهار تکه شدن پرده در این فیلم


One moment

واکر شلندروف در این فیلم نشان می دهد که چگونه یک پشه و یک شخصیت اعصاب خورد کن می توانند داستانی پر از شادی وخنده را به درام تبدیل کنند . فیلم هم به صورت دیالوگهای شخصیتها و هم نریشن دنبال می شود که نریشن ها بسیار تیز و طنز هستند ، یکی از بارزترین خصوصیتهای فیلم خلق شخصیت و آشکار کردن صفات پنهانی شخصیت در کمترین زمان ممکن و با این شکلیتوسل به رابطه اشیا و اشخاص و همچنین اهمیت دادن به ویژگی های تن هر فرد و نوع حرکات بدن در رفتارها است . پشه ها ممکن است بتوانند جان شما را بگیرند ولی دیر یازود خودشان هم این شکلی می شوند .

Juan luck godar

فیلم او خاص ترین فیلم بود . انگار باید در خاص ترین چیزها هم باز این فرانسوی ِ خاص، خاص تر از همه باشد ، فیلم کوتاه او خود چندین فیلم کوتاه تک ویا چند فریمی است ، که هر کدام نام خودش را دارد وجالب است که انتخاب نامها هم خاص است ورابطه ای دارند . تصاویر فیلم عموما مستند است ، بیشتر از جنایاتاین همان پرده سینماست بشری ، شکنجه ها ، جنگ ها ، اجساد و حتی به صلیب کشیده شدن مسیح . ولی خاص ترین بخش از این فیلم قسمت Du cinema است که در پرده نقره ای سینما را می بینیم که از 4 طرف به جایی وصل است ولی باد آن را اینور وآنور می کند به زمین می زند ولی باز پرده می ایستد و از بین نمی رود واین بهترین تصویری بود که می شود از سینما ارایه داد . سینما ماندنی است .

کوتاه از سه فیلم ، پی، زیر شن ، نه زندگی

فیلمπ به کارگردانی دارن آرونوفسکی ( احتمالا مرثیه ای برای یک رویا را دیده اید ) حکایت ریاضیدانی است که سعی در پیش روی در محاسبات عدد π دارد ، همینطور در سرش صداهایی را می شنود وهمیشه در توهم زیر نظر گرفته شدن است. فیلمی مالیخولیایی که در عالم سینما برای من نزدیکترین تصویر از فضای خانه گریگور زامزای داستان " مسخ " کافکا ارایه داد ، فضایی تیره وتار و ترس ناشی از وحشت مسخ شدن که با سیاه وسفید بودن فیلم وهمچنین خط داستانی انتزاعی و اسرار آمیز فیلم به دست آمده است . البته گنگستر بازی های دقایقی از فیلم وخوشبینی مضحک پایان فیلم از ارزشهای فیلم کاست و نگذاشت که این اثر یک بدعت تصویری – داستانی کاملا تجربی ای باشد . دیدنش را اما از دست ندهید .

زیر شن ( sous le sable ) اثر فرانسوا ازون کارگردان شهیر این سالهای فرانسه درامی بسیار آرام و کشدار از زن وشوهری که به ویلایشان کنار دریا می روند ومرد که برای شنا می رود دیگر هیچگاه بر نمی گردد ، ادامه داستان زن است وتنهایی و تردید و توهم . توهم ادامه دادن زندگی با خاطرات مردی گمشده ونیمه ناتوان از لحاظ جنسی و یا مردی که حقیقتا او را دوست دارد ، یا هردو( به عکس توجه کنید)

حکایت این فیلم دقیقا شبیه خود فرانسوی هاست ، در کافه بشین ، به آرامی قهوه ات را بخور واز خودت تیوری های فلسفی صادر کن . آقای اوزون لازم نبود برای بررسی روانکاوانه شخصیت زن فیلمت حوصله ما را سر ببری ، اصلا داستان این فیلم برای مدیوم سینما تعریف نشده است مثل " زمان از دست رفته " پروست که قابلیت تبدیل آن به فیلم چیزی نزدیک به صفر است ، حالا در نظر بگیرید که اوزون همچین اشتباهی مرتکب شده است . البته از حق نگذریم که شیوه کارگردانی خصوصا طراحی میزانسنها و قاب بندی ( تصاویر پایین ) در این فیلم فوق العاده است و همچنین بازی خوب شارلوت رمپلینگ ، اما اینها کافی نیستند .

پایین تنه نقاشی ، بالا تنه واقعییک قاب بندی متفاوت

یک نمای چند وجهی و دارای عمق

هنگامی که می شنوی پسر گابریل گارسیا مارکز بزرگ کارگردان است و دی وی دی فیلم جدیدش را می توانی با قیمت 1200 تومن بخری تردید نمی کنی . فیلم 9زندگی ساخته رودریگو گارسیا 9اپیزودی است که همگی راجع به زنانی است که در موقعیتهای حسی و دردناک قابل لمسی برای همه زنها قرار می گیرند . در کل فیلم ایده جالبی دارد ولی کارگردان اتمسفر لازم برای تولید یک فیلم بلند را ایجاد نمی کند ، به خصوص اینکه فرم تعریف کردن داستان بسیار ساده وبدون هیچ محسور کنندگی بصری خاصی اتفاق می افتد . 9 زندگی از جهاتی شبیه ده کیارستمی است ، در ده ما در ده اپیزود سیر روحی وعصبی یک زن را می بینیم که کم کم به یک آرامش درونی می رسد ، زنانی که همگی در مشکلات غوطه ورند . اپیزودهای " سندرا " که مربوط به زنی زندانی است که به دلیل خرابی تلفن اتاق ملاقات نمی تواند با دختر کوچکش صحبت کند ، " دیانا " در مورد زنی حامله که عشق دوران جوانی اش را در فروشگاه می بیند و خاطرات برای او مرور می شود ، " سانیا " زنی که به همراه همسرش به یک مهمانی می رود ولی مهمانی با جدل و دعوای این دو پایان می پذیرد و بالاخره اپیزود " مگی " مادر ودختری ( باز هم داکوتا فینینگ نشان داد که در آینده ای نزدیک سوپر استار خواهد شد ) برای پیک نیک به قبرستان سرسبزی می روند که ناگهان مگی دچار حس غریبی می شود ومی زند زیر گریه . اینها بهترین اپیزودهای فیلم از نظر من بودند

افسانه های شرق زنده اند ، درباره قول به کارگردانی چن کایگه

اگر زاد گاه افسانه های اصیل را تمدن های ابتدایی روی زمین بدانیم ، در اینصورت مشرق دور شامل شبه قاره هند و چین و ژاپن نیز منابع اسطوره های اصیل هستند . در این سالها هرچه قدر میل واشتیاق غرب برای افسانه سازی ویا بازسازی افسانه ها کم شده باشد ولی در خاور دور خصوصا چین ، هنگ کنگ و ژاپن شاهد فیلم هایی هستیم که ریشه در اسطوره ها وافسانه های این سرزمین ها دارد و جالب اینجاست که حتی در میان نویسندگان وفیلمنامه نویسان شرقی میل به افسانه نویسی که شاید جزء ادبیات منسوخ شده باشد رواج پیدا کرده است ، برای این مدعا همین بس که در این سالها فیلمهایی از قبیل " ببرخیزان ، اژدهای پنهان " ( آنگ لی ) ، خاکستر های زمان ( وونگ کاروای ) ، قول ، خانه خنجر های پرنده و قهرمان ( ژانگ بیمو) ساخته شده اند که همگی مربوط به اساطیر وافسانه های اصیل وغیر اصیل می شوند .اما سوال اینجاست که چرا این موج افسانه سازی در شرق راه افتاده وخوب هم نتیجه گرفته ؟ عده ای پاسخ این سوال را یک اتفاق می دانند که با موفقیت فیلم آنگ لی " ببر خیزان اژدهای پنهان " این نوع نگرش در سینمای شرق دور حاصل شده است که این گونه از سینمای افسانه ای می فروشد وجایزه می گیرد . البته این سخن درستی است ولی علت های فرا متنی زیادی هم هستند که می توانند به تحلیل این سوال کمک کنند ، یکی از آنها بافت تفکرات مذهبی و آیینی شرق است که با گذشت سالها هنوز می توان نوعی ازآیینهای اصیل را که ریشه در اسطوره ها و افسانه ها دارند را در بطن جامعه ودر شریان های فکری وباوری مردمان آن دیار حس کرد برای نمونه می توان آموزشهای وهم آلود بودا و یا خدایان زنده اساطیر هندو را نام برد که هنوز در زندگی انسان شرقی وجود دارند واین درست برخلاف داستان اسطوره ها وافسانه های مصری و یونانی و ایرانی است که فقط در کتابها و دانشگاه ها می توان سراغ از آنها گرفت .

داستان فیلم کاملا دست چندم است ولی این گونه از سینمای افسانه ای شرق ( چین و ژاپن ) در این سالها به خوبی می تواند داستانهای یک خطی وکهنه سینما را که شاید در همه ژانرها و تمام فرمها امتحان شده است را بار دیگر ولی با شیوه فرمی منحصر به خود وبا رنگ ولعابهای بصری و صحنه سازی های فانتزی وچشم نواز خاص خود دوباره تعریف کند طوری که نه که ملال آور نیست بلکه تجربه ای جدید در سینما است این اتفاق در قول می افتد .

چینچیان دختری خردسال است که در ازای به دست آ وردن ثروت عالم به الهه مانشن قول می دهد که به هیچ مردی دل نبندد واگر این اتفاق بیفتد آن مرد محکوم به فنا است مگر در روزی که مرده ها زنده شوند ، در بهار برف ببارد وزمان به عقب برگردد . ووهوآن نفر دوم کشور بعد از پادشاه ، ژنرال بزرگترین جنگجوی پادشاه و کون لون برده ژنرال که به سرعت باد می دود هرسه عاشق چینچیان اند .

همانطور که می بینیم کهنگی و کلیشه از سراسر این چند خط می ریزد ، یک معشوق وچندین عاشق ، نبرد خیر وشر ، غنی وضعیف . ولی این داستان کهنه به دلیل همراه شدن با تصویرهایی که برای بیننده جذابیت وتازگی دارند وهمچنین آمیختگی داستان با وهم و اساطیر شکست نمی خورد بلکه اثری در خور توجه وشایسته می گردد .

در قول برخلاف فیلمهای اینچنینی و همینطور فیلم امپراطور وآدم کش چن کایگه زیاد شاهد لوکیشن های عظیم با معماری های غول آسای خاص چین نیستیم وبیشتر این افراد وطبیعت پیرامون آنها هستند که بار صحنه پردازی های فیلم را به دوش می کشند والبته رنگ . از لحاظ طیف رنگهای به کار رفته فیلم بسیار شبیه فیلم قهرمان ِ ژانگ بیمو است که این کمی از کارگردان بزرگی چون کایگه بعید به نظر می رسید. استفاده از رنگ درفیلم بوسیله عناصری مثل فصل ها ، لباس ها ، وطبیعت بکر حاصل شده است والبته هیچ ذهنیتی که به مصنوعی بودن صحنه بینجامد را به بیننده منتقل نمی کند و خوب توانسته است با بازی با رنگها حس شاعرانگی و عاشقانه فیلم را منتقل کند .

پیرنگ داستانی فیلم هیچگاه دچار رخوت و سکوت نمی شود بلکه با تقسیم شدن صحنه های مهم فیلم وهمچنین آشکار کردن تدریجی ویژگی های شخصیتها در کل طول فیلم باعث پیوستگی داستان و همراهی تماشاگر می شود .

از ضعفهای فیلم ریتم فیلم است که برخلاف نکته بالا از یکدستی خوبی برخوردار نیست نمونه اش صحنه های مربوط به خانه ژنرال وونگ هوان است که به کلی ریتم فیلم را به هم می ریزد .

این روزها می بینم که در مورد ژانر این گونه فیلمها از واژه رزمی ویا اپرا گونه استفاده می کنند در حالی که زانر رزمی گستردگی معنایی خاص خودش را دارد ومطمینا این فیلمها در این ژانر نمی گنجند واپرا هم که متکی بر موسیقی و نمایش است در حالی که این فیلمها در بسیاری از مواقع عاری از این عناصر هستند . پس لطفا دنبال واژه دیگری برای اینگونه فیلم ها بگردیم شاید ژانر افسانه ای – شرقی نه رزمی – اپرایی .

Template Designed by Douglas Bowman - Updated to New Blogger by: Blogger Team
Modified for 3-Column Layout by Hoctro, a little change by PThemes