آقای اسکورسیزی ببخشید کاش

آقای پایین شهر نیویورک . آقای معترض دهه شصتی پا به پای دیلان . آقای راننده تاکسی . جناب گاو خشمگین عزیز رفیق شفیق دهه نودی با رفقای خوب . تاریخ مصور آمریکا در دار ودسته های نیویورکی . استاد اسکورسیزی . پیرمرد سینما . اگر راکی در دهه شصت به ناحق و به جای شما اسکار نمی گرفت ، اگر ابلهان اسکاری هوش یک بچه 4 ساله را در مورد گاو خشمگین شما داشتند وجایزه را به رابرت ردفورد نمی دادند و اگر کوین کاستنر را در سال 91 به شما ترجیح نمی دادند ، حالا قضیه فرق می کرد . از اینکه به فیلم مزخرف شما در این سال مزخرف سینمایی اسکار دادند در پوستم نمی گنجم و از این که نشد شما هم مثل ارسن ولز اسطوره ای ، چاپلین افسانه ای ، هیچکاک عزیز وکوبریک فقید اسکار نگیرید ( نه اسکار افتخاری ) می خواهم خودم را آویزان کنم . اسکار است و این اشتباهات تاریخی . مارتین اسکورسیزی عزیز . سینما بدون تو معنایی ندارد . جناب کاشف دنیرو . وارث لذت های تجربه دنیاهای گنگستری . آقای سینما . کاش پاکت را دوباره چک می کردند .


این روزها فیلمی می خواهد اکران شود به نام سیصد که پر است است دروغهای تاریخی در مورد ایران و ایرانیان ، این آقای عزیز ، برای اعتراض به این قضیه بمب گوگلی را طراحی کرده و فقط با کمک من و تو ( چه کسی خواهد من وتو ما نشویم ، خانه اش ویران باد) است که اینکار به سرانجام می رسد ، فقط کافی است کاری که من کردم را شما هم انجام دهید به بمب گوگلی لینک دهید ، اینجوری ، فقط اینجوری

http://300themovie.info

قهوه وسیگار ، جارموش دیوانه ای وسواسی

تام ویتس و ایگی پاپ در نمایی از قهوه وسیگار

نوشتن از جارموش وفیلمسازی نامتعارفش کار ساده ای نیست وحالا وقتی که قرار است در مورد نامتعارفترین فیلم این کارگردان عجیب بنویسی کار دشوار تر می شود ، این نوشته هیچگاه نمی توانست تحلیلی از خود فیلم ارایه بدهد ( هیچ کس در دنیا نمی تواند همچین کاری انجام دهد ) ، دوربینی که یک جا کاشته شده و یک یا دونفر (یا بیشتر ) دور یک میز کوچک نشسته اند و سیگار می کشند وقهوه می خورند وراجع به بی اهمیت ترین موضوع ها ( خیلی از دیالوگها بداهه بوده ) وراجی می کنند ، گاهی دوربین به بالای سر میز می رود وبرای میزشامل فنجانها ، پاکت سیگار ، شکر دان ، زیر سیگاری شخصیتی جداگانه قایل می شود که در طول روز با آن زندگی می کنیم . پس از خود فیلم بگذریم وبه طرح یک سوال بپردازیم اصولا چرا جارموش به ساخت همچین فیلمی همت ورزیده ، آن هم در طول هفده سال ، دغدغه هایش در به تصویر کشیدن این بیهودگی و هیچی و اهیمت این همه سادگی و هیچ وپوچی در دیدگاه جارموش چیست ؟ اولین جوابی که به سوال خودم می دهم اینست جارموش یک دیوانه جزیی نگر است . برای لغت دیوانه دلیل دارم ، کارگردانهای کمی در عالم سینما هستند که به آزار مخاطب می پردازند ، لینچ عموما فیلمهایش درهایی هستند که به نامتناهی گشوده می شوند وفیلمسازی که مخاطب برای یک سوال طرح شده در فیلم ( چه شد ؟) هزاران جواب در ذهن خودش پرورش می دهد و باید به دنبال راز گشایی از فیلم باشد ، فون تریه با دیدگاه ضد انسانی و بشری خود که در فیلمهایش هیچ راه فراری برای انسان از منجلابهای خود ساخته اش نمی گذارد وآنقدر از نظر روحی تماشاگر را در فشار قرار می دهد که کمتر کسی است که در این روزها طرفدار او به شمار رود ولی حکایت جارموش کاملا فرق دارد او آنقدر به سادگی و بی روایتی در فیلمهایش می پردازد که تماشاگر را عصبانی میکند خود او می گوید " من هیچگاه تحلیلگر خوبی برای فیلمهایم نبوده ام " بله او فقط جزییات را به تصویر می کشد و با گفتن همچین سخنی به تماشاگر ومنتقد رکب می زند واز صحبت کردن راجع به فیلم هایش طفره می رود واین تماشاگر بیچاره ومنتقد است که باید از چیزهای بی اهمیت وهیچ وپوچ فیلمهای او فلسفه و معنا استخراج کنند ، این دقیقا حکایت جامعه ای است که خرده رفتارهای خود را نمی تواند تحلیل کند واصلا اهمیتی هم برای این موضوع نمی بیند ولی جامعه شناس و روانشناس است که باید با چیدن رفتارها و کنش و واکنش های اجتماعی به نتایجی برای بهتر زیستن برسد ، بله جارموش در حقیقت شکارچی تیزبینی است که جزییات را می بیند و به آن ها اهمیت می دهد. او خود در جایی گفته " یه جورایی وسواس جزییات دارم حتی رنگ یه زیر سیگاری در یه صحنه " حالا این جارموش وسواسی که در فیلم هایش جزییات را پرورانده و دربستر داستانی نیم بندی فیلم تولید می کند اینبار خود جزییات و هیچها را به نمایش می کشد بدون هیچ تلاشی برای جذاب جلوه دادن آنها فقط حقیقت محض .

اتفاق های کوچک ودیالوگهای بسیار کلیشه ای در فیلم های او هستند که شخصیتها را می سازند او در قهوه وسیگار در لایه زیرین به وجوه بی شمار خرده فرهنگهای موجود می پردازد ." من زندگی رو یه داستان خیلی سازمان یافته ی خیلی دراماتیک نمی بینم – بیشتر مجموعه ای از رویدادها است که آدم بسته به شانس و حالت احساسیش اونارو تفسیر می کنه ".

جارموش در همه کارهایش فرآیند تولید فیلمش را تقریبا از آخر به اول طی می کند به یک بازیگر فکر می کند که دوست دارد با او کار کند بعد شروع می کند به شناسایی جزییات شخصیتی بازیگر مورد نظر وپتانسیل های شخصیتی بازیگری وی سپس طرح داستانی را می ریزد واین اتفاق دقیقا در قهوه وسیگار نیز می افتد همه دارند نقش خودشان را بازی می کنند ودر مورد چیزهای بی اهمیت و ساده ( البته طنازی دیالوگها که باعث ایجاد کشش در فیلم می شود را نباید از قلم انداخت ) صحبت می کنند واین جزییاتی مثل نوع سیگار کشیدن و نحوه سرو قهوه و نوع صدا است که به صحنه جان می دهد .

خود شیفتگی دومین جوابی است که برای سوال ابتدایی ام می توانم طرح کنم ، فکر نمی کنم در عالم کسی باشد که به این مرض شیرین دچار نباشد پیتر جکسون در خودشیفتگی محض تن به کار تقریبا ناممکنی به نام ارباب حلقه ها زد ، لینچ بعد از مخمل آبی و بزرگراه گمشده پارا از گلیم فراتر برد وملغمه ای از نافهمی به نام جاده مالهالند را ساخت در ادبیات هم نمونه های خوبی را می توان اشاره کرد مثل تجربه سامویل بکت در متن "بنگ" ویا" اولیس" جویس بله جارموش هم دچار این خودشیفتگی می شود و در فیلم هایش ( خصوصا قهوه وسیگار ) ملزومات صحنه را حذف می کند وحاضر است دست به انتحاری به نام قهوه وسیگار بزند ، همانطور که در عموم فیلمهایش رنگ و ریتم (کند ترین نماها در سینمای غرب برای جارموش است ) را نادیده گرفت یا در مرد مرده و گست داگ تاحدودی صدا را واینکار از کارگردانی غیر از جارموش بعید است .

قهوه وسیگار اتفاقی است در درون جارموش که ما را در دیدن آن باخود شریک می کند ودقیقا به این فیلم باید مثل خود روند تولید فیلم نگاه کرد فکر کنید در جایی نشسته اید منتظر یک دوست قهوه می خورید ، سیگار می کشید وکنارتان در میز بغلی دونفر مشغول صحبت اند و شما نقش دوربین جارموش را دارید حالا اپیزود اول را دیده اید بروید به کارهایتان برسید و اگر حال داشتید اپیزود دوم راببینید ممکن است دیدن فیلم 17 سال طول بکشد ولی باید دید همانطور که جارموش باید قهوه وسیگار می ساخت اگر چه طی هفده سال .


* نقل قول ها از کتاب " قهوه وسیگار با جارموش " نوشته لودویگ هرتسبرگ ، ترجمه مهرداد پور علم ، نشر اهورا

چند نکته راجع به جشن! واره

1) دبیر خانه جشنواره یک مجله به نام فیلم شناخت چاپ کرده است که در آن فیلم های نمایش دهنده در همه بخش ها را با خلاصه داستان و عوامل آن معرفی کرده است ، همان دبیرخانه برنامه نمایش همان فیلم ها را هم به قیمت 300 تومن در پاچه بنده فرو می کند خب تا اینجا مشکلی نیست ، فیلمهایی که می خواهی ببینی را مشخص کنی یکیشان " سیزده" نام دارد فیلمی سیاه وسفید وفرانسوی از یک کارگردان گرجی تبار ، خب به جدول نمایش ها رجوع می کنی می بینی هیچ سینمایی در هیچ سانسی این فیلم را نمایش نمی دهد ، " هزار توی پن " و " مرد تمساحی " هم سرنوشتی مثل" سیزده " دارد . سنتوری رو هم که همه قضیه اش را می دونند . اما جالبتر اینکه فیلم " زوزو" اصلا قرار نبوده در جشنواره به نمایش در بیاد و هیچ اثری از آن در هیچ لیستی نمی بینی ولی در جدول نمایش پخش دارد ! جل الخالق ! بیشتر به گهواره شبیه است تا جشنواره .

2) آیا کسی می داند سیمرغ بلورین جک نیکلسون برای بهترین بازیگر مرد نقش اول سینمای بین الملل جشنواره فجر برای بازی در فیلم " قول " دست چه کسی است ؟ ها ها ها !

3) امسال در بخش فیلم های خارجی ( جشنواره جشنواره ها ، مسابقه معنا گرا ، آسیا ، مسابقه بین الملل ، فیلمهای روز ) بهتر سیاست گذاری شده بود و فیلمهایی انتخاب شده اند که کمتر دیده شده اند ودسترسی به ان ها سخت تر است . به نظر من باید بخش بین الملل جشنواره به سبک وسیاق جشنواره های مستقل و کوچکی مثل " ساندنس " به انتخاب فیلم بپردازد و از کارگردانان کمتر شناخته شده تری فیلم پخش کنند که هم آبروریزی نشود و هم اعتباری بین المللی در حدو اندازه ظرفیتهای خویش داشته باشد .

4) این هم نقل مستقیم مزیتهای دی وی دی نسبت به جشنواره ( از روزنامه اعتماد )

در ستايش دي وي دي

سيدعلي ميرفتاح

Mirfattah@yahoo.com


به هزار و يک دليل «دي وي دي» از جشنواره و بلکه از سينما بهتر و کارآمدتر و مناسب تر است. بحث من سخت افزاري است وگرنه اگر بحث نرم افزاري آن باشد، دي وي دي اصلاً قابل مقايسه با سينما نيست، مخصوصاً اگر دي وي دي ها را آرش خوشخو به شما داده باشد.

آقاي کپورچالي؛ بهترين مزيت دي وي دي به نسبت سينما امکان استفاده از سرچ است. سرچ بعد از کشف آتش مهمترين دستاورد بشر بوده است. خاصه اگر شما را مجبور کرده باشند که فيلم سعيد ابراهيمي فر را تماشا کنيد.

آقاي مويدي؛ اهميت ديگر سرچ اين است که وقتي داريد فيلمي را در محيط خانوادگي و با حضور چند بچه نابالغ مي بينيد، اگر به صحنه نامناسب برسيد، مي توانيد با زدن دکمه سرچ کاري کنيد که نه آن چندتا بچه خجالت بکشند و نه اصل قصه از دست بزرگ ترها در برود.

آقاي روشن ضمير؛ تازه، بعداً که بچه ها خوابيدند، محيط غيرخانوادگي شد، مي شود آن صحنه ها را از نو ديد. منظورم صحنه هاي خشونت بار و قتل و خون ريزي و از اين چيزها است. يک وقت فکر بد نکنيد.

آقاي اميرشاهي؛ تازه مي شود با دور کند ديد. و براي اينکه دقيقاً بفهميد چاقو چطور در گردن آرتيست فيلم فرو مي رود، مي توانيد از دکمه بزرگ نمايي استفاده کنيد. عمراً در سينما بتوانيد چيزي را بزرگ يا کوچک کنيد.

آقاي کپورچالي؛ مزيت ديگر دي وي دي اين است که مي شود يک بالش گذاشت زير دست و لم داد و تدخين کرد و تخمه شکست و پف فيل استعمال نمود و فيلم ديد و هرجاي فيلم که نکته قابل ملاحظه يي به ذهن رسيد با صداي بلند اعلام کرد.

ميرفتاح؛ سال هاي قبل داخل سالن جشنواره همين طوري بود. يعني هر کس هر چه برايش تداعي مي شد، با صداي بلند مي گفت و بقيه را شريک خنده و مضمونش مي کرد. اما الان نه اينکه هيچ کس، هيچ کس را نمي شناسد، هيچ کس هم با صداي بلند مضمون کوک نمي کند...

آقاي اميرشاهي؛ مزيت اصلي دي وي دي به جشنواره اين است که شما هيات انتخاب نداريد که يک فيلم را انتخاب کند و يکي را نکند. به هر فيلمي که خوشخو به شما مي دهد، مي توانيد اعتماد کنيد و با خيال راحت تماشا کنيد.

آقاي روشن ضمير؛ تازه اگر احياناً حوصله نداشتيد مي توانيد دکمه اجکتش را بزنيد. اين جشنواره بدمصب اجکت ندارد.

آقاي کپورچالي؛ مزيت هاي دي وي دي بي شمار است. مثلاً شما مجبور نخواهيد بود که قبل از شروع هر سانس آرم جشنواره را تحمل کنيد.

آقاي مويدي؛ دي وي دي که سهل است وي اچ اس هم قابل مقايسه با جشنواره نيست. ته فيلم هاي وي اچ اس يادتان هست؟

آقاي اميرشاهي؛ من اصلاً به عشق ته فيلم، فيلم کرايه مي کردم.

آقاي کپورچالي؛ اينها را ول کن. نکته مهم اين است که دي وي دي «پوستر» ندارد و جشنواره، متاسفانه پوستر هم دارد...

بابل ، فیلمی راجع به انسان نفرین شده

انسان نفرین شده

نژاد انسان برجی بنا نهاد در سرزمین بابل ، مهد تمام زبانهای دنیا تا بلندای آن بهشت را تصرف کند .

بابل آخرین فیلم بلند الخاندرو گونزالس ایناریتو اثری است به شدت ضد انسانی ( یا انسانی ! ) . در سینمای ایناریتو انسانها یا دارند به هم خیانت می کنند (عشق سگی ) یا در مورد هم دچار سوء برداشت و سوءتفاهم ند (21گرم و بابل ) . شخصیتهای بابل همدیگر را درک نمی کنند ودر ایجاد رابطه با هم ناتوانند و همین عدم برقراری رابطه باعث بروز سوء برداشت هایی می شود که اوضاع را به هم ریخته می کند .

اینبار هم حادثه و تقدیر است که اوضاع رابه هم می ریزد و همه دچار سوء تفاهم نسبت به هم می شوند 1) نوع زندگی مردم یکی از روستاهای مراکش باعث برداشتی می شود به این تعبیر که سوزان ( با بازی کیت بلانشت ) از یخهایی که به دست مردمان بومی خورده استفاده نمی کنه و به همسرش می گه اینها میکروبی اند 2) آنقدر دراین سالها واژه تروریسم ومخلفاتش به خورد مردم ورسانه داده شده است که با تیر خوردن یک امریکایی آن هم وسط بیابان یک کشور عربی سوء برداشت پیش می آید که " حمله تروریستی به اتوبوس توریستهای آمریکایی " در حالی که تیر شلیک شده از دست بچه ای 12 ،13 ساله آن هم به صورت اتفاقی شلیک شده . 3 ) پلیس امریکا دچار سوء برداشت از رفتار زن مکزیکی در قبال بچه های خانواده جونز می شود و او را از آمریکا اخراج می کند . 4 ) دندانپزشک و پلیس دچار سوء برداشت از حرکات سکسی چیکو ( دختر کرو لال ژاپنی ) می شوند در حالی که او فقطاینکار را برای ایجاد رابطه عاطفی و نوعی درد دل انجام می دهد ( با زبان بی زبانی ) . 5) جونز ( با بازی زیبای برد پیت ) نسبت به دکتر عربی که بالای سر زنش در دهکده می آید سوء ظن دارد .

بله این انسان مریض فیلم بابل است که نه فقط به خاطر زبان بلکه به خاطر فراموش کردن اصل انسانیت ، نگاه کردن به هم و اینکه فراموش کرده ایم که همه انسانیم با خصوصیات نسبتا مشابه .

رابطه ها در بابل نه که دچار تزلزل بلکه اصلا رابطه ای نیست ، نه بین دختر لال ژاپنی وپدرش ، نه بین سوزان وهمسرش قبل از حادثه ، نه میان شهروندان آمریکایی و مراکشی ها .

پراکندگی زبان در فیلم ایناریتو به پنج زبان عربی ، انگلیسی ، اسپانیایی ، ژاپنی و زبان اشاره زمینه ساز پرداخت داستانی استعاره ای است از وضعیت انسان قرن 21 ، از بیگانگی شهروندان جهانی ( خانواده جونزو بقیه توریستهای آمریکایی ) با جهان سوم ( احمد و یوسف و اهالی دهکده ) که همانقدر که دیدن شهروند آمریکایی برای بادیه نشین مراکشی تعجب آور ( همراه با بروز این تعجب به وسیله دنبال کردن آنها ) است هین قدر هم دیدن عرب صحرا گرد و زنان نقاب زده برای شهروند جهان اولی . اگر فرزند یک خانواده امریکایی از کندن سر خروس تعجب می کند کودک مکزیکی از شوق دیدن این صحنه به هوا می پرد .

بازی برد پیت فوق العاده است
با فرم کاری ندارم چون کار به دلیل تعدد لوکیشن و نوع خاص داستان فیلمبرداری ِ کلاسیک تر و نورپردازی های واقعی تر را نسبت به دو کار قبلی ایناریتو تداعی میکند . روایت همچنان موزاییکی است البته نه از نوع سنگین 21 گرم واپیزودیک عشق سگی ، فرم روایتی سبکتر از آنها ست .

در بابل ما با کلی مفاهیم برای بحث کردن طرفیم ، معلولیت ، رسانه ، تروریسم ، ارتباطات بشری ، سوء تفاهم ، تقدیر و نفرین .

و نفرین کردیم ما انسان را برای این بلند پروازی اش تا به زبانهای مختلف در زمین پراکنده شوند .

پ ن : 1 ) یک نقد خوب از بابل ۲) مصاحبه ایناریتو با مجله مووی میکر راجع به بابل

سکانس های ماندگار ، پایان دنیا (se7en)

بعضی سکانسها کل فیلم را بر دوشهای خود حمل می کنند . بعضی سکانس ها حکم یه پیت بنزین برای آتش درون تماشاگر را دارند . پشت چهره سرد و موزی این مرد لبخندی نهفته ، لبخندی به جنایت پایانی خود . مسافری از دوزخ به دوزخ . میلز چی پیدا کردی؟ یه سگ مرده . نه اون کار من نیست . داریوش خنجی با حرکات دوربینش دلهره بر دلهره می افزاید . دو قربانی دیگر تا پایان هفت گناه کبیره . برهوتی پر از تیر های چراغ برق . انتظار . قربانی ششم از راه می رسد . به اینجا نزدیک نشید . برگ برنده دست جان دوواله . به حرفاش گوش نده میلز . صدای لرزان بازرس سامرست ، خنده های تلخ جان دووال ، حیرت میلز . امروز رفتم خونتون ویه یادگاری برداشتم . سر زیبای همسرت . حرکات بی اراده برد پیت در نقش میلز ، در هم شکستگی صورت ، جلو وعقب رفتن های اسلحه‌ ، تمنا های سامرست . اون می خواست زنده بمونه ، همون طور بچه ای که تو شکمش بود . ( سکوت ) آه اون نمی دونست سامرست داد می زنه خفه شو ، یک سیلی . کلوز آپ از سه صورت میلز ، سامرست ، جان دووال ( لبخند می زند ) . گناه من حسادته ، حسادت . خواهش می کنم میلز . شکستگی لبها و فرو رفتگی چشمهای برد پیت ، بغض ، نفرت ، ته خط . شلیک‌ . ارنست همینگوی در جایی می گه دنیا جای زیبایی است و ارزش نبرد ومبارزه رو داره . من با قسمت دومش موافقم . بعضی سکانسها ، نه‌، هیچ سکانسی شبیه سکانس پایانی " هفت‌" نیست ‌‌‌‌‌‌‌‌.

شما هم شاید قبول دارید که این سکانس علاوه بر اینکه جزء سکانس های ماندگار است شاید به آن بتوان بهترین سکانس پایانی تاریخ سینما( نه با این غلضت ) نام نهاد . فیلمنامه بی نقص آندره کوین ماکر که بعد از هفت دست به قلم نبرد ، به علاوه میزان شناخت فوق العاده دیوید فینچر از مفهوم میزانسن باعث خلق این سکانس شده است . انتخابهای فینچر برای این سکانس بی نقص بوده است ،از کوین اسپیسی در نقش جان با آن صورت یخینش و آن نگاه های معصوم ( تا حدودی تکرار بازیش در مظنونین همیشگی در نقش روبرت شوزه ) تا دوربین زنده و ژویای داریوش خنجی که شاید نیمی از بار دلهره کل فیلم را دوربین او بر دوش می کشید ( خصوصا نمای بالا) ، زخمهای ایجاد شده روی صورت میلزکه نوعی نقش موتیف مانند دارد و باعث در هم ریختگی بیشتر صورت او در این سکانس می شود ، یک بازی بی نقص از مورگان فریمن وهمچنین برد پیت ( با اغماض) ، سکوتهای اظطراب دهنده و به جا ، دیالوگهای کوتاه و تاثیر گذار و دست آخر لوکیشنی که پایان دنیا را در ذهن تداعی می کند .

فیلم جدید فینچر " زودیاک " هم قرار است امسال اکران شود . کاش شبیه اتاق وحشت نباشد .
Template Designed by Douglas Bowman - Updated to New Blogger by: Blogger Team
Modified for 3-Column Layout by Hoctro, a little change by PThemes