حکایت مل گیبسون ، ویل دورانت وکیارستمی

گیبسون بعد از نمایش سادیستیک خشونت در مصایب مسیح ، باز به سراغ داستانی رفت که فضای مناسبی برای دست و دل بازی های مورد علاقه اش برای خون بازی بود ، تمدن مایا ، سرخپوست ها . ولی الحق وانصاف در آپپکالیپتو با یک خشونت متعادل طرفیم ( جدا از گریمهای حیوانی ) که زننده نیست .

فیلم یک درام به معنای واقعی کلمه است در یک فضای داستانی جدید که برای تماشاگر امروزی که صدها نبرد خیر وشر را در فیلمهای مختلف دیده اند می تواند نجات دهنده باشد . ریتم بسیار مناسب و اوج وفرودهای فیلمنامه ای خوب ، به همراه طراحی صحنه و فیلمبرداری در خور توجه باعث شد که بایک فیلم نسبتا خوب طرف باشیم ولی مشکل از جایی پیش آمد که جناب گیبسون بیننده را احمق پنداشت و با یک پایان من در آوردی خواست از دل یک درام ساده وخوش ساخت نتیجه تاریخی – فلسفی بگیره ، جایی که در پایان فیلم سر وکله کریستف خان کلمب به عنوان یک الهه نجات پیدا می شود تا به ما ثابت کند آن ویل دورانت ابتدای فیلم درست گفته که )) تمدنی از بین نمی رود مگر به دست خویش . )) . کاش گیبسون این جمله کیارستمی را هم شنیده بود که : (( با حذف ونشان ندادن بسیاری از چیزها می توانیم چیز بیشتری نشان دهیم .)) واین چیزی بود که در آپوکالیپتو اتفاق نیفتاد وچیزی نماند که تماشاگر درصدد کشفش باشد . همه چیز عیان شد آن هم با یک تناقض بصری نچسب .

Template Designed by Douglas Bowman - Updated to New Blogger by: Blogger Team
Modified for 3-Column Layout by Hoctro, a little change by PThemes