زندگی در تصویر ، احوالت آقای ممیز

چند روز پیش فیلم مستند زندگی در تصویر ساخته مصطفی رزاق کریمی را برای بار چندم دیدم و در این قحطی نوشته های سینمایی راجع به مستند ایران ، شایسته دیدم که راجع به این کار نسبتا خوب بنویسم . این فیلم مستندی است راجع به زندگی مرحوم مرتضی ممیز ازمشهور ترین گرافیست های ایران وبه زعم بعضی ها پدر گرافیک ایران . ابتدا بگویم که مطمینن زمان اندک فیلم برای پرداخت به زوایای زندگی این مرد بزرگ بسیار کم است و چه خوب که متولیان فرهنگی ایران سفارش یک مستند جامع را در مورد ممیز به همین کارگردان ویا اشخاص دیگری بدهند ، به طور حتم افرادی مثل ممیز سرمایه های این مرز و بوم بودند . و الحق که زبان سینما امروز تاثیر گذارترین رسانه راجع به ذهنیت ها راجع به یک کشور می تواند باشد ، این قضیه در مورد فیلم 300 به عینه دیده شد پس چه خوب که از همین حالا فکر زنده نگه داشتن مشاهیرمان باشیم نه اینکه وقتی ترکیه مولانا را تصرف کرد تازه برای وی سمینار تشکیل دهیم ودر مجامع بین المللی به آب و آتش بزنیم و یا موارد دیگر که بسیارند . بپردازیم به خود فیلم .

جدا از ارزش گذاری فیلم یک چیزی که در این گونه مستندها که پس از مرگ افراد ساخته می شد همیشه مرا آزار می داد ، یک حالت قدسی بخشیدن به افراد است ( نمونه اش مستند هایی که راجع به فرهاد و فروغی ساخته شده ) ولی در این مستند حتی منتقدین ممیز هم بدون هیچ پرده پوشی او را نقد می کنند وحتی گاهی اوقات نقش او را در گرافیک ایران مخرب می خوانند .

فیلم به شدت بی ادعاست ، هیچ تلاشی برای کمپوزیسیون های خاص درمحل مصاحبه هایی که با افراد شده است را نمی بینیم ، دوربین هم به دور از جنگولک بازی های تازه مد شده ای که هیچ تناسبی با محتوای فیلم های مستند هم ندارد وظیفه خویش را انجام می دهد یعنی ثبت لحظه ها . فیلم به شدت بر تدوین هوشمندانه اش استوار است ، تدوینی که گاهی بر اساس تضاد سخن ها را جع به ممیز عمل می کند ، مثل صحنه ای که آغداشلو راجع به تاثیر مثبت قاطع ممیز بر فضای گرافیک ونقاشی ایران صحبت می کند و درست بعد از این سخن یکی کاملا این قضیه را نفی می کند ، این فرم تدوین علاوه بر ریتم بخشی به کار بیننده اثر رو به چالش می کشد که شاید کلیدی ترین هدف سینمای مستند هم همین باشد . تدوین به طور عام در این مستند بر اساس ربط محتوایی صحبت های مصاحبه شوندگان انجام شده است که بسیار به یکدست شدن و همانطور که اشاره شد به ضرباهنگ کار کمک می کند .

حضور افراد از طیف های مختلف در این مستند یکی دیگر از مزیت های این اثر است ، حضور آیدین آغداشلو که اصلن می تواند وزنه ای برای خود فیلم باشد ، یا عزت ا.. انتظامی با بیان احساسی اش و همسر و فرزند ( فرزند خوانده) وی که از بار تخصصی مستند کمی می کاهند .

استفاده از فیلم های آرشیوی مربوط به مرتضی ممیز در این فیلم بر خلاف مستند های این تیپی به صورت فله ای به کار گرفته نشده ، شاید در حدود چند دقیقه که به شدت تاثیر گذارند ، خصوصن فیلمی از ممیز بعد از مرگ همسر اولش که این تابو را که ممیز فردی بدعنق و خشمگین هست را کمی تلطیف می کند .

شاید می شد به نوعی بهتر و با مدت زمان بیشتری آثار مرتضی ممیز را به بیننده این فیلم نمایش داد تا فضای فکری وی بیشتر برای افراد غیر حرفه ای باز می شد .

ضعف بزرگ فیلم گشتن در کوچه های مولوی برای پیدا کردن خانه پدری ممیز است که هیچ ایده ای پشتش نیست و آخر هم پیدا نمی شود ومن در حیرتم دیدن کارگردان فیلم در کوچه های فکستنی مولوی چه جذابیتی برای بیننده دارد و اصلا از لحاظ بصری چه ارتباطی به دیگر بخش های کار دارد .

یکی از نکات جالب که در حاشیه پخش این فیلم در موزه هنر های معاصر اتفاق افتاد سانسور دقایقی از فیلم است که همسر ممیز راجع به قرآن خواندن وی در بیمارستان صحبت می کند که موجب اعتراض سازنده اثر و خانواده ممیز شد . برای دولت مهرورز متاسفم . کمی مهرورزی !

مرتضی اواخر تابستان به دنیا آمد و اوایل پاییز هم رفت که رفت ، به همین کوتاهی .

پ.ن:1) هنرهفتم داره به قسمت های شیرینش نزدیک می شود ، دوست عزیزم علی اسکریپتی آماده کرده که با قرار دان آن در وبلاگتان می توانید 5 عنوان آخر هنر هفتم را در وبتان مشاهده کنید . شبیه چیزی که در ساید بار کناری می بینید . لوگوی کار هم در حال طراحی است امیدوارم در آینده دوستان بیشتری از این حرکت حمایت کنند .

2) ماه ها از اکران بسیار محدود فیلم جدید لینچ" امپراطوری درون مرزی " در آمریکا می گذرد ، از کانال های بسیاری برای تهیه فیلم اقدام کردم که به بن بست خوردم . کسی نمی خواهد به جماعت لینچ باز یاری برساند .

3) ا ز این هفته سلسله مطالبی راجع به لینچ خواهم نوشت که ...

هفت چیزی که جیم جارموش به شما تقدیم می کند (قسمت دوم)

چند روز پیش یه چیزایی از جارموش خوندیم ، امروز هم ...

1) یک بار در هلسینکی داشتیم ماشین بکسل می کردیم ( مربوط به فیلم شب روی زمین ) و قلاب کنده شد وماشین بازیگران ماند روی ریل ترموا و قطار هم داشت می اومد و بازیگران با واکی تاکی و لهجه فنلاندی شان می گفتند : (( ای وای ما قراره این جا بمیریم ؟ ))

2) در جوانی تصمیم گرفتم وارد مدرسه سینمایی نیویورک شوم . در رشته دستیاری تولید پذیرفته شدم ولی آخرش هم مدرکم رو نگرفتم چون سال آخر به عنوان پایان نامه فیلمی ساختم با نام تعطیلا همیشگی و آن ها به من بورسیه ب . مه یر دادند و اشتباه کردند . به جای اینکه شهریه رو برای دانشکده بفرستند مستقیمن به خودم دادند و من آن را برای ساختن فیلم خرج کردم . دانشکده از فیلم خوشش نیامد ؛ همین طور از اینکه شهریه رو خرج کرده بودم . بنابر این مدرکم رو ندادند . ولی بعدا شروع کردند به استفاده کردن از نام من در آگهی های تبلیغاتی شون . بعدش من مصاحبه ای کردم و گفتم : (( اونا از فیلم من خوششون نیومد ومدرک بهم ندادند )) بعدش مدرک رو برایم فرستادند . با آن مدرک و یک دلار و پنجاه سنت احتمالن می تونی تو نیویورک یه فنجون قهوه بخری !

3) چه چیزی بهتر از اینکه نیل یانگ تهیه کننده فیلم باشد که می گوید: (( مرد حسابی من نمی دونم . از هرچی دلت خواست فیلم بگیر . بعدن سرهم اش می کنیم . شاید خوب از آب در بیاد . ))

4) کی گفته که هر کاری که می کنی باید نو باشه . چرنده . فیلم های داستانی یه فرم جدید نیستن ، فیلمهای جاده ای به زمان هومر بر می گردن حتی دادائیست ها .

5) رابرت می چام در مرد مرده با ید تفنگ دستش می گرفت . می دونستم خودش سلاح شخصی داره . سوار ماشین شدم و از لس آنجلس تا سانتا باربارا محل زندگی اش رانندگی کردم . زنش در رو باز کرد و من تفنگ ها رو روی فرش چیدم . او وارد شد و گفت : (( اینا چه کوفتیه ؟ )) من گفتم : (( خب می خواستم تفنگ مورد نظرتون رو خودتون انتخاب کنید .)) گفت : (( برا من چه فرقی می که ، کارگردان لعنتی این فیلم تویی ! )) گفتم : (( براتون مهم نیست کدوم یکی باشه ؟ )) گفت : (( باید این ماسماسک رو تو چند صحنه دستم بگیرم ، نه ؟ کدومشون سبک تره ؟ ))

6) «هنوز خودمو یه کارگردان قلابی فرض می کنم. چون فیلم سازی رو با دوستام شروع کردم و داستانامو با همفکری اونا نوشتم. یه جورایی الان هم همینطوره!»

7) تو فنلاند با یه گروه موتور سوار آشنا شدم ، اونا منو به مهمونیشون دعوت کردن . دو تا از اون رییسای گندشون پیشم اومدن ، من خودم قدم 190 سانتی متره و اونا کلی ازم بلند تر بودن و منو یه گوشه نشوندن و گفتن : (( تو جیم جارموشی ، نه ؟ ما از فیلمات خیلی خوشمون میاد . حالا بیا و با ما یه آبجویی بزن )) فکر کردم دچار دردسر شدم . اونا دائمن تف می کردن و آبجو می خوردن و من هم به عقرب های خالکوبی شده روی گردناشون زل زده بودم . ولی بچه های خوبی بودن .


منابع : شماره سیزده ماهنامه هفت

کتاب قهوه وسیگار با جارموش

مجله مووی میکر

برخی منابع اینترنتی

محلی برای تمام سینما نویس ها

با استفاده از سرویس تامبلر ، صفحه ای راه انداختم به نام هنر هفتم تا از این به بعد بتوانیم پست های وبلاگ های سینمایی را همه در یک محل مشخص بخوانیم . البته مشابه این کار را سایت بازنگار انجام می داد ولی یکی از ضعف های آن ارائه خلاصه پست است ، و ضعف دیگر آن نیز این بود که صاحب وبلاگ به شخصه خودش باید تقاضای اضافه شدن فید وبش را به باز نگار می داد . امیدوارم دوستان با استفاده از این سرویس و تبلیغ برای آن سعی کنند که هنر هفتم بی مصرف نماند . فقط کمی انگار این سرویس با راست به چپ فارسی ِ بعضی وب ها مشکل دارد که امیدوارم به زودی حل شود .در پایین می توانید نام وبهای وارد شده به هنر هفتم را ببینید . دوستان عزیزی هم که در وبلاگ هاشان از سینما می نویسند و اسمشان درلیست زیر نیست ، بگن تا اضافه کنم . دوستان لطف کنند و لینک بدهند تا فراگیر شود . اگر هم مایل بودند لوگوی زیر را در وب هاشون قرار بدند . تا حالا 50 وبلاگ اضافه شدند .

7thart Game overCinemarch آخرین مترو آزاد آرت از سینما و ... بی خوابی پرده شیشه ای تاریخ سینما چیزی شبیه آن خط مشی به نام سینما دایره سیاه در بهشت در ستایش سینما دژاوو دغدغه های یک منتقد دفتر های سپید بی گناهی دل نمک روایتی دیگر رویا بین ها زیبایی و دیگر هیچ سکوت سنگین سمفونی زندگان سینما*سینما سینماتوگراف سینما ، فلسفه سینمای مستند سینمای جهان سینمایی های من سینما وفیلم سینما وچند چیز دیگر سورنا شمال از شمال غربی گردون ماشین ریویو فیلم ماهی بزرگ مبانی سواد بصری مستغاثی دات کام مطالبی در مورد سینما مقصود صالحیمکس پین موسیقی وفیلم نقد فیلم نگاتیو های سپید نگاه شخصی من نفرین ابدی بر خواننده این وبلاگ نور زمستانی نوین تصویر همشهری کاوه

هفت چیزی که جیم جارموش به شما تقدیم می کند (قسمت اول)

جارموش برای من سینماگر لحظات معمولی زندگی است ، لحظات تجربه شده ، او با سینمای بی ادعا ونابش شاخص های زیادی را در زیبایی شناسی سینما تغییر داد . سعی می کنم در سه پست نکته های ریز و جالب و کمیکی از شخصیت کارگردان محبوبم را برای شما فاش کنم . این ها سخنان و خاطراتی است که از لای گفتگوهای مصاحبه گران با جیم جارموش بیرون کشیده شده . پس حالشو ببرید .

1) همیشه اسلحه دارم ولی باهاش موجود زنده نمی کشم . در آمریکا این موضوع یه مسیله ریشه داره ، به هر حال این کشور بر پایه ی کشتارهای جمعی بنا نهاده شده . به نظرم مردم باید حق حمل اسلحه رو داشته باشن ولی در نوع اسلحه ای که می تونن داشته باشن باید محدود باشن .

2) به نظرم واقعا با مزه است که دارند رو دلفین های تحقیق می کنند و می کوشند زبان دلفین ها را کشف کنند در عین حال دلفین از آب بیرون میاد و به انگلیسی می گه : (( من ماهی می خوام )) ، دلفین ها مجبور نیستند کرایه بدهند ، حق بیمه نمی دهند . فقط می خورند ، بازی می کنند ، تولید مثل می کنند ، تفریح می کنند و حرف می زنند . فکر کنم آن ها خیلی درست تکامل پیدا کرده اند .

3) فرد المز ( فیلمبردار قطار اسرار آمیز ) دوست داشت از ابریشم جلوی لنز استفاده کند تا هر شهری فضای نوری خودش را پیدا کند او از جوراب های خیلی نازک زنانه استفاده می کرد . در پاریس رفت توی یک جوراب فروشی و گفت : (( می تونم این جوراب های زنانه رو ببینم ؟ )) واقعا موقعیت خجالت آوری بود . به من گفت : (( جیم ، ببین این ها قشنگ نیستند ؟ )) و دختران فرانسوی که آن جا ایستاده بودند فکر می کردند : (( چه آمریکایی های عجیبی ! ))

4) در خیلی از جاهای آمریکا اگر وارد کافه ای بشی و فقط کلمه شعر رو به زبون بیاری ، احتمالن کتک می خوری ، ولی شعر برای من یک فرم هنری زیبا و پر قدرت است و بسیاری از ابداعات زبانی از شعر میاد . اصلا من از شعر خوشم میاد کسی با این قضیه مشکلی داره ؟

5) کارگردان محبوب همه دوران های من باستر کیتون است

6) در جواب این سوال که : هیچ وقت وسوسه شده ای فیلمی در ابعاد بزرگتر بسازی ؟ می گوید : (( مثلن یه وسترن علمی تخیلی با مایه های پورنو برای تبلیغ کوکاکولا ؟ ))

7) هالیوودی ها شوکه می شوند وقتی بهشان می گویی : (( من این طوری کار نمی کنم .)) و فکر می کنند : (( اون فکر می کنه کیه ؟ بقیه دارند خودشون رو به در ودیوار می زنند که ما در کارشون سرمایه گذاری کنیم ، اما اون پول مارو نمی خواد ؟)) ممکن است روزی کارم به زندان بکشد چون در مواجهه با یکی از این آدم هایی که لباس چهار هزار دلاری می پوشند ، با تیر می زنم به کشکک زانوشان . نه اینکه من فیلم بد نمی سازم ، ولی فیلم بد را به شیوه خودم می سازم .

منابع : شماره سیزده ماهنامه هفت

کتاب قهوه وسیگار با جارموش

مجله مووی میکر

برخی منابع اینترنتی

موقعیت شهری ، انگاره هایی از دزد دوچرخه

دیدن فیلمهای دهه 40 و50 سینمای ایتالیا که دوران حکمرانی فیلم های نئو رئالیستی در این کشور آسیب دیده از جنگ جهانی دوم هست هیچ گاه خالی از لطف نیست . دزد دوچرخه یکی از فیلمهای ماندگار سینمای ایتالیا است .

سینمای نئورئالیستی ایتالیا در زمان خودش درست مقابل سینمای موفق هالیوود قرار می گیرد ، هالیوود با کشف صدا و حکمرانی کمپانی ها سعی در خلق آثار عظیم ملودرام و رویا ساز یا ژانریک داشت ولی نئورئالیست های ایتالیای به مفاهیم انسانی و موضوعات مربوط به حقوق انسان ها در فیلم هایش می پرداختند ، فیلم هایی که راجع به حومه نشین ها و موقعیت های اسفناک زندگی آن ها و وضعیت امرار ومعاش و بحث نوع پراکندگی عدالت در اجتماع خودشان بود .

نئورئالیسم بیشتر از آنکه از فقر وبیچارگی انسان ها بگوید از موقعیت انسانی فرد در شهر صحبت می کند . بافت و پیرنگ این موقعیت شهری نمادی است از خود انسان در این موقعیت . اتوبوس های شلوغ ، ساختمانهای چندین طبقه و بتنی که فضای خشک وبی روح ونا امیدانه ای را متبلور می سازد . در دزد دوچرخه هم به همین گونه است فیلم با قرار دادن یک تم داستانی ساده و تراژیک ((مردی برای استخدام در شغل مورد نیازش احتیاج به یک دوچرخه دارد ، رختخوابهایش را می فروشد و دوچرخه را به دست می آورد ولی در همان اولین روز کار دوچرخه دزدیده می شود ، فیلم به تلاش مرد و پسر خردسالش برای پیدا کردن دوچرخه در شهر می پردازد .)) برای داستان خود به بیان یک موقعیت شهری – انسانی از ایتالیای درگیر با جنگ جهانی دوم می پردازد . دزد دو چرخه بیشتر فیلمی است راجع به رم ، کل فیلم در نماهای شهری می گذرد ، درترمواهای شلوغ ، محله های فقیر نشین ، کوچه های باریک ، رستوران ها و کلیسهایی که به زور غذا جماعت گرسنه را برای مراسم دعا به آن جا می کشند . دوربین که در این فیلم حکم راوی را نیز دارد به فرشته ای نا امید می ماند که پشت سر این پدر و پسر در حرکت است .

با آنکه هدف این مکتب تولید محتوای انسانی است وتکنیک آن چنان جایی در این نوع سینما ندارد ولی به جرات می توان گفت که ریتم فیلمی همچو دزد دوچرخه که کم دیالوگ ، کم تحرک و بدون هیچ جذابیت بصری وگره داستانی است به یمن فضا سازی و طراحی بی نقص میزانسن ها به دست آمده . دوربین فرشته ای است ناامید که با پای پیاده پشت سر این پدر و پسر قصه تلخ خود را روایت می کند .

به پشت سر نگاه نکن ،مستندی راجع به باب دیلان


به پشت سر نگاه نکن (don’t look back ) از مهمترین مستندهای ساخته شده راجع به موسیقی راک (rockumentary) است . پدر خوانده مستند راک پین بیکر که تا قبل از ساخت این فیلم افراد زیادی را به دنیای راک با فیلم هایش معرفی کرده بود در سال 1965 به سراغ جوان جویای نام راک باب دیلان رفت که تا قبل از سفر به انگلیس با دو آلبوم اول خود در امریکا خواننده شناخته شده ای بود . دوربین سوپر 8 پین بیکر صمیمتی خاصی را به فضای این مستند داده ومزیتی است برای سازنده که می تواند به همه جا سرک بکشد بدون این که کسی دوربین را جدی بگیرد ، شاید اگر قرار بود این فیلم امروز ساخته می شد پر از صحنه های دلربای اجراهای با کیفیت باب دیلان بود ولی مطمینا این تاثیر گذاری و این صداقت را با مخاطب خود نداشت و صرفا ممکن بود به یک مستند – کنسرت معمولی پر زرق وبرق تبدیل می شد .

فیلم کنکاشی است در مقطعی از زندگی باب دیلان در سفر به انگلیس و کنسرت های او در لندن ومنچستر و نگاهی است به عمق شخصیتهای همراه دیلان در تور سه هفته ای او . نکته جالب در این فیلم حضور چند دقیقه ای آلن گینزبرگ شاعر پر آوازه نسل بیت آمریکا در این فیلم است . کسی که از اولین سال های حضور دیلان در عرصه موسیقی به تحسین او پرداخت : (( تازه از هند برگشته بودم که آلبوم دیلان منتشر شد . وقتی آن را شنیدم گریه کردم و فهمیدم که مشعل روشن از ما به نسل جدیدی منتقل شده است )).

Template Designed by Douglas Bowman - Updated to New Blogger by: Blogger Team
Modified for 3-Column Layout by Hoctro, a little change by PThemes