می گفت وحید چه بلایی سر مردم این شهر آمده . رفیقت ، رفیق خودت اون قدر دنبالت میاد تا تو یه کوچه ی تنگ و تاریک کارد رو از پشت فرو کنه بهت . میگفت وحید این شهر طاعون زده است این خاک نفرین شده است . میگفت مردم دیگه تف هم تو صورت همدیگه نمیندازن .
قطبی مثل قهرمانان وسترن تنها آمد و تنها رفت . شهر را ساخت . دست ها را رو کرد . هفت تیر کشید . دوئل کرد . زخمی شد ولی هیچ وقت رنگ شهر را به خود نگرفت آخر هم مثل همه ی قهرمانای وسترن تنها راهشو کشید و رفت . این مرام یه قهرمان واقعی بود ، حالا نوبت ضد قهرمان فیلم های نوآر است که در سیاهی شب بیاید و تن لش اش را در سیاهی شبی دیگر در پستو های کثیف این شهر جا بگذارد تا بوی گندش عالم رو بردارد . حالا نوبت تو است ضد قهرمان عزیز .
قطبی مثل قهرمانای فیلم های فون تریه آمد تا حول محور عدم بچرخد در این شهر کج مدار تا آخر بفهمد که کارد را در یک روز گند پاییزی بهش فرو کردن . تا بفهمد این شهر طاعون زده قابل تغییر نیست تا بفهمد این شهر قهرمانانش را دار می زند . ولی قطبی برعکس قهرمانای فیلم های فون تریه تو سکانس آخر هفت تیر نکشید و رفت اون فقط راهشو کشید و رفت .
وحید ببین چه شب تلخی است ، که بعد از دو پاکت سیگار و ویوا مارادونا گفتن باید تاریخ سینما رو دوباره مرور کنی .
جنوب از جنوب غربی ، تهران شهر بی دفاع ، ایران سال صفر ، تهران 467 روز در سدوم ، رقصنده با لاشخور ها ، امپراطوری برون مرزی ، امپراطور و آدم کش .
حالا می فهمی چه شب تلخی است . نه برای قهرمان قصه مان ، من نگران این شهر طاعون زده ام . گفته بودی “ ما دچار هر چه پیش آمد شده ایم “ گفته بودی “ از دیوار ، از دیواری که کمی مانده است تا آوار “ گفته بودی “ ببین در خیابان چه قدر صلیب کاشته اند “ گفته بودی “ ما فرزندان حوصله و تقدیریم “ . تقدیر این شهر به نیستی است قهرمان . راهتو بکش و برو .
پ ن : نه اشتباه نکنید ، این متن مرثیه ای است برای من و تو که جزئی از این طاعونیم . فروغ خوب گفته بود که “ ما فرو رفتیم “ .

