احتمالن سالها باید به دیدن فیلمهایی برویم که به سندروم اصغر فرهادی مبتلایند . فیلمهایی که داستانشان برشی از سبک زیستی یک طبقهی اجتماعی است . آدمهایش در یک وضعیت بغرنج اخلاقی گیر افتادهاند و فیلمساز میخواهد با گرفتن ژست بیطرفانه یک شمای کلی پرسش برانگیز از موقعیت به مخاطب انتقال دهد . سعادت آباد به عنوان یک نمونه از این گونه تنها در نیمی از راه موفق است . اما نمیتواند خود را از خط قضاوت دور نگه داد ؛ نام فیلم و پایان بندی بیرحمانه و قطعی فیلم هیچ جای پرسش و ابهامی برای مخاطب خود باقی نمیگذارد .
مازیار میری در به چالش کشیدن مخاطب در قصهای که تمامش در فضای داخلی میگذرد موفق است . از ریتم نمیافتد ، زمانبندی اش برای طرح معما هم استاندارد است . اما نتوانسته خود را از کلیشههای بازیگرانش نجات دهد . لیلا حاتمی همان زن در انتظار افسردگی این سالهایش است . و فاجعهی مورد انتظار ، حامد بهداد است که با لبهای آویزان و تکانهای بیمورد و همیشگی بدنش خواسته در نقش قهرمان فیلم ظاهر شود غافل از این که قصه نیازی به قهرمان ندارد ! در عمل بازی بیربطش به درام صحنه ، فیلم را از مسیر خارج میکند و در لحظاتی ، موقعیت بسیار جدی و نفسگیر فیلم را به مضحکه تبدیل میکند .
سعادت آباد میتوانست فیلم بهتری باشد اگر کارگردانش به فکر کشاندن فنهای بازیگرهای فیلمش به سینما نبود .






0 نظر:
ارسال يک نظر